|
نقطه سر خط... | ||
|
خود را کنارکوچه به دیوارودرنزن بادست ناتوان وشکسته به سرنزن دردفراق بدتراز هر درد دیگریست پرپرشدی اگر چه ازاین خانه پرنزن ای کشتی شکسته که پهلو گرفته ای زهرای من که دست به پهلو گرفته ای بی تاب کردیم به خدا.جان من بگو ای یار من زمن زچه رو روگرفته ای بیت الحزن زحزن تومحزون نشسته است اینجا حسن کنارتومجنون نشسته است داردحسین پای تورا بوسه میزند زینب کناردست پر ازخون نشسته است زهرای من مرو که زمینگیرمیشوم بارفتنت بدان به یقین پیر میشوم بادیدن خمیده چنین راه رفتنت دارم زجان خویش ببین سیر میشوم زهرای من بدون تو دلواپسم نرو زهراترا به جان علیت قسم نرو ازپیش مردخسته ازاحساس بی کسی ای سرپناه آخروتنهاکسم نرو زهرا ای آخرین کس من ای پناه من ای آخرین نفرزتمام سپاه من باخشت خشت فاصله دیوار میکشند بین نگاه های توواین نگاه من زهرا ای آخرین غزل آسمانیم داری زغم به خاک سیه می کشانیم این زندگی بدون تو معنا نمی شود مضمون ناتمام من وزندگانیم دارد غمی نهفته مرا زیر می کشد درشیب مرگ رو به سرازیر می کشد چون تیغ درگلوی پرازدرد مانده: دست کبود فاطمه ام تیر می کشد پیشم بمان اگرچه شکستند حرمتت غرقم به موج غربت ودریای غربتت همچون غریبه هاشدم انگاربعد تو ای آشنا تورفتی ومن پیش تربتت رفتی ودرد عشق توبی التیام شد رفتی برام خواب خوش حتی حرام شد حالا به جان فاطمه سوگند میخورم دیگر علی قصه تماما تمام شد
[ 91/02/04 ] [ 22:58 ] [ سهراب آقایی ]
شبگرد...
بیتو ردیف وقافیه ام درد میشود بیتو هوای شاعریم سرد میشود
ازبس که بافراق تودرگیربوده است دارد دلم برای خودش مرد میشود
من آفتاب روز توبودم ولی کنون ماهی که بی حضورتوشبگردمیشود
این روزهازخاطرم هرچیزوهرکسی غیرازخیال وخاطره ات طرد میشود
کوه است بی مضایقه سنگ صبورابر وقتی که ابر ازهمه دلسرد میشود...
***************************** سلام به همه ی دوستان بامعرفت که حتی وقتی که من مدتی نیستم بهم سر میزنن. بدلیل فقدان طبع شعری کافی یکی از شعرای قدیمیم رو گذاشتم! اگه عمری بود تو پست بعدی شعر جدید میذارم فعلا خدانگهدار!! [ 90/10/08 ] [ 21:53 ] [ سهراب آقایی ]
از من نیاز میرسد و از تو ناز حسین . . .
[ 90/09/06 ] [ 22:28 ] [ سهراب آقایی ]
آرامش قلبم
با من سرکن...عشق مرا باور کن با یک بوسه حال مرا بهتر کن من با تو دویست بیستون میسازم آرامش قلبم تو فقط لب تر کن... [ 90/08/18 ] [ 23:50 ] [ سهراب آقایی ]
"نقد رسالت همه ی مطبوعات است!!!"
امروز شکسته شد همه مرسومات! امروز گسسته شد همه منظومات! چون فرموده وزیر ارشاد عزیز : نقد است رسالت همه مطبوعات!!!
[ 90/08/05 ] [ 0:41 ] [ سهراب آقایی ]
به مناسبت هلاکت سرهنگ!!!
باید که کسی به ملک عادت نکند باید به کسی کسی خیانت نکند خونی که بخاطر تو از مردم ریخت میترسم تا ابد رهایت نکند...
باخونریزی تمام شد جنگ اما... لیبی شده لاله زار گلرنگ اما... مردم همه تکبیر به لب دارند و غرق شعفند...روح سرهنگ اما...!
بستی دو قرار داد نفتی رفتی!!! طی شد عمرت با هشلفتی رفتی! هر آمدنی رفتنی از پی دارد... بعد از چهل ودوسال رفتی...رفتی...
برسر بستند چفیه ی گلگون را باخون شستند در نهایت خون را! کشتند بدون محکمه ... اما من میبوسم دست انقلابیون را...!
[ 90/07/30 ] [ 13:58 ] [ سهراب آقایی ]
سلامی دوباره به همه ی دوستای نازنینم ببخشید که یه خورده دیر شد...آخه شعر گفتن یه وقتایی دست خود آدم نیست.یعنی باید خودش بیاد! با پنج تا رباعی با موضوعات مختلف منتظر نظرهای ارزشمندتون هستم
۱-عاشقانه.... در هر صورت در عشق تو میبازم باسکه و شیر یا خطش میسازم گرشیر آمد تو در دلم میمانی گر خط آمد دوباره می اندازم...
۲-بازهم عاشقانه... از بس که درون غصه ها هم خوردم اقرار کنم که بی تو کم آوردم در آینه هر گاه که دیدم گفتم شک دارم بیتو زنده ام یا مردم
۳-این یکی رو کوهنورد ها و صخره نوردها خوب درک میکنن...! ای کوهستان چقدر سحر آمیزی از غصه ی عشق باخودت بستیزی هرقدر که بر قلب تو پا بگذارند تو میشکنی و در خودت میریزی
۴-این یکی هم در مورد یه گوجه فرنگی نگون بخته! از بین بقیه چون بلندش کردند بردند و در سبد به بندش کردند فریاد کشید گوجه وخونش ریخت وقتی که بدون رحم رندش کردند
۵- ...و این رباعی رو قبل تقلب های شور انگیز جلسه ی کنکور آزاد سرودم!که وقتی برای مراقبای اونجا خوندم تا آخر جلسه دو نفر رو گذاشته بودن که فقط حواسشون به من باشه تا دست از پا خطا نکنم! ولی خوب کی حریف ما میشه...!!!! با دوز وکلک شدند آخر خرمان! بیچاره مراقبان بالا سرمان! از بس که در آزمون تقلب کردیم... یک جو نمی ارزد اول آخرمان!!!
[ 90/07/18 ] [ 17:27 ] [ سهراب آقایی ]
بیابـــانی ترینم...
من آن خشکیده گلدانم که تنها مانده در خانه ت هر از گاهی نگاهی کن به این خشکیده گلدانت
نگاهت عالمی دارد... خودت هم خوب میدانی هنوزم شور میگیرند چشـــمانم زچشـــمانت
چوموجی خسته از دریا گریزانم مگر یکدم سری آسـوده بگذارم بگریم روی دامـانـت
بیابـــانی ترینم... باغروری که ترک خورده ازاین بهترچه میخواهی که محتاجم به بارانت؟
بیا ای ابر من باران نمیخواهم همینم بس: که باشد سایه ات بالا سرم... جانم به قربانت
خداهم بیـــــــــخیال ما شده شاید دراین دنیا وگرنه...بیـــــــــخیال ای دل... کجارفتست ایمانت؟
مـِــدادا ! گریه های توست این اشعار بر کاغذ که قطره قطره میریزند از ذهن پریشانت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام به همه ی دوستان عزیزم ممنونم که حوصله کردید وتا این جا اومدید منتظر نقد های بیرحمانه ی شما هستم
[ 90/07/03 ] [ 15:35 ] [ سهراب آقایی ]
چرا بهانه گرفتی برای هر کس ونا کس؟ دلم چرا نکشیدی در این معامله پا پس؟
بگو چه مرگته ای دل؟ چرا قرار نداری؟ بگو به من دل تنها چرا تو یار نداری؟ منم شبیه توتنهام بین این همه آدم منم شنیه تو پر اشک مثل ابر بهاری
خدا شبیه تو تنهام در زمین پراز غم بگیر دست مرا...من در انتظار نشستم بیار عشق مرا...نیمه ی مرا...نفسمم را بیار... تا غم وغصه نداده کار بدستم
بذار دست ترا گرم توی دست بگیرم بذار...عاشق چشمت شوم و مست بمیرم به سینه سخت میاید دراین هوانفسی که... بدون دوست... نشستم در انتظار کسی که...
[ 90/06/25 ] [ 4:29 ] [ سهراب آقایی ]
تقدیم به تمام جانبازان عزیز: غم...راه دور...خسته...تمنا ز ویلچر یک رنج بی صدا شده پیدا ز ویلچر یک عمرخاطرات طلایی یک نبرد درذهن مرد گشته هویدا ز ویلچر مردی که پای شعربه گردش نمیرسد دارد فقط همیشه بلندا ز ویلچر میخواهد اوبرای نبردی دوباره باز راهی شود! چگونه خدایا ز ویلچر؟ یک بچه بازبان خودش گفت.گفت:عمو کی میشوی بلند تو با پا ز ویلچر؟ با پای قطع گشته...قدم های استوار... روحش زجسم رفت...وحتی ز ویلچر داردصدای گریه چه احساس میشود درسوگ مردسوخته حالا ز یلچر آن مردرفت وقافیه رانقطه چین گذاشت حالا پراست قافیه ی ما ز یلچر [ 90/06/17 ] [ 12:52 ] [ سهراب آقایی ]
|
||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||